از خاک؟، خاک! ؛ بر خاک؟
با چشمهای از حدقه درآمده عرض خیابان را می پایید.نگاهش به چپ بود و فکر میکرد اگر خیالش از سمت چپش راحت باشد حداقل تا وسط خیابان مشکلی پیش نخواهد آمد.وقتی چشمهایش را بیشتر باز کرد تا شاید بهتر ببیند ، گرد وخاک چشمهایش را ناراحت کرد. ناخود آگاه آنها را بیشتر بست. برای یک لحظه کاملا بسته شدند. حس کرد توی چشمهایش هم خاک رفته؟ شاید هم موقعی که هواسش به رفت و آمد ماشین ها بوده پشت عدسی چشمهایش سرکی کشیده!( مگه پشت عدسی ها هم میشه چیزی پنهون کرد؟!!!) وقتی دوباره چشمهایش را باز کرد متوجه شد درست نمی بیند. به همین دلیل هم نزدیک شدن ماشینی در حال سبقت رو متوجه نشده بود. ماشین در حال سبقت از او گذشت. به جای آنکه احساس دردی از ضربه ماشین داشته باشد، فقط حس کرد برای لحظاتی بدنش سنگین تر شده است. نه از گوشت و پوست و نه از استخوان و درد شکستن آن بلکه از گرد و خاک. به بدنش دست زد پر از خاک و گرد خاک بود. دستش فرو می رفت. ترس و تردید تمام وجودش را فرا گرفت بود. ترس از مردن و به خاک برگشتن و تردید از غیر واقعی بودنش. با خود فکر کرد: شاید این یه خواب بیشتر نباشه! تلاش کرد بیدار شود اما نشد. سعی کرد بفهمد اطرافش رنگی است یا سیاه و سفید - پیشتر ها هم ابلهانه تلاش کرده بود که رنگ خوابا شو درک کنه. چه خیال خامی! – اما نتوانست. در همین افکار غوطه ور بود که متوجه شد به آنطرف خیابان رسیده است. یکی از دوستان قدیمی اش را از دور دید. دستی تکان داد. اسمش را به خاطر نیاورد. برایش جالب بود که وسط آن گرد و خاک که بیشتر شبیه طوفان بود نه غبار محلی( قابل توجه گزارشگر های بخشهای خبری!)توانسته بود حدس بزند رنگ لباس دوستش سبز است البته نه سبز چمنی و باز بلکه سبز لجنی. به طرف دوستش رفت. همان موقع به خاطر آورد که اسم دوستش احمد است. سالها پیش دوران خوشی را با هم گذرانده بودند. با خودش فکر کرد: پس چرا سبز لجنی پوشیده وسط این گرد وخاک؟ خوب ازش میپرسم! نزدیکش که رسید سوالش را فراموش کرد. وقتی با او دست داد حس کرد دستش سنگین تر از حالت عادی است، نه از گوشت و پوست و استخوان و نه از درد...