تبليغاتX
عمو یودوک

کاش می شد با این راز در میـامیختم و حتی ازآن عبور میکردم. سلولهای بدنم به گل نشسته اند. باز تلاش میکنم اما... ، من فکر میکنم اگر نتوانم از این راز بگذرم هستم نیست میشود. (نمیدانم شاید هم نیست باشم یهتر است از اینکه با او در آمیزم!) خود را محکمتر به آن زدم شاید دری، راهی، سوراخی، حفره ایی بیابم و از اینجا که هستم بیرون روم، اما دریغ.... تازگی ها متوجه شده ام که هرچه بیشتر خود را به در و دیوار میزنم هوا سردتر میشود ، بیشنر اوقات هم برف می بارد.البته زود برفش در تخدیر گم میشود. تازه ماجرای دیگری هم هست آنهم دلتنگی من برای برف است. اکنون نمیدانم خود را به دیوار بکوبم تا برف ببارد یا راهی پیدا کنم تا از اینجا خلاص شوم. دیروز نزدیک بود در آغوشش بگیرم. با یک حرکت ایضایی کل حیات را تکاندم، افتادم وغلت خوردم و ناگهان خلاء بود و برف. روزی پلیسی به من گفته بود: مگه هر سوراخی رو دیدی باید ماشینتو توش بچپونی! و من بی اعتنا به حرف او سعی داشتم در سوراخی که بالای سرم بود، فرو روم.نمیدانم حس گریز عجیبی داشتم. در همین حین دیدم که دیگر برف از بالا نمی بارد، بلکه از پایین به بالا می بارد. هر طوری بود خود رابه آن سوراخی رساندم و بیرون پریدم. بالاخره توانسته بودم بیرون بیایم. احساس سبکی میکردم و آزادی محو تماشای زیبایی بودم که مدتها در فکر یک بغل خوابی حسابی با او بودم. قلبم تند میزد،نفسم به شماره افتاده بود. کاش یکی پیدا میشد حداقل نخی سیگار تعارف میکرد. غلیان احساساتم بالا زده بود. از یاد برده بودم که وقتی در خانه خودم بودم گاهی به درو دیوار میکوبیدم، برفی می آمد و دلم را شاید هی میکرد، میراند. از خودم پرسیدم: چی شد که نقدو به نسیه دادی؟ در همین افکار بودم که به نشان تجاری NiKi  که لای پوستش جا خوش کرده بود توجهم جلب شد. با رنگ قرمزش کششی دوباره برای خرید در دلم ایجاد شد. 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط عمو یودوک |