ابراهیم تازه از مدرسه برگشته بود. تمام راه به فکر حرفهای معلمش بود که: آینده تو در همین روزها رقم میخوره. اگه درس بخونی اینده خوبی داری. خاندن مادر همه خوشبختی هاست و ... بخان فرزند، بخان!
هنوز لباسش رو در نیاورده بود که صدایی شبیه فریاد به زبون عربی محلی گفت: ما با تو کاری نداریم. فقط پسرت که به ما توهین کرده باید ادب شه....از آنها اصرار و از پدر الحاح. لحظه به لحظه صداها اوج می گرفت. یکهو مهاجمان ریختند توی خانه شان، از در و دیوار! شاید که بتوانند برادش رو پیدا کنند. اما او اسلحه به دست پشت بام بود. به یکی شان شلیک کرد. از پدر هم دیگر کاری ساخته نبود. مهاجمان پدر را زدندند و کوبیدند و هجوم آوردند! با هر آنچه دستشان بود. گویی تبادل گلوله در صحنه نبردی بود بی دشمن! برادرش را با تیر زدند. خواب میدید یا واقعیت بود. پدر با چشمان به خوان آماسیده زخمی و تحقیر شده به انباری ته خانه رفته و تیر بار سبکی را که از آنسوی آبها آورده بود به پشت بام برد و ...
***
دو روز گذشته. پدر دیشب ساعت دوازده بر اثر جراحت ناشی از اصابت گلوله به گردن و ضربه ساطور به همان جا، جان باخت. برادر نیز همان شب اول کشته شده بود. امشب عموها برای بردن وسایل زندگی آمدند و انها را با خود به نقطه نامعلومی بردند.
ابراهیم مانده بود و زنگ صدای معلم که:" خاندن مادر خوشبختی هاست...". با خودش گفت: هر طوری شده انتقام میگیرم.
***
این جریانی بود که روز یازدهم آبان هزار و سیصد و هشتاد و هفت اتفاق افتاد. وقتی شندیدم حس کردم در آفریقا زندگی می کنم و هر آن باید جانم بدهم برای چند تکه الماس.
سیاه پوستی هستم با درونی تیره تر از پوستم.