تبليغاتX
عمو یودوک

يادم مي‏آيد وقتي هنوز بچه بودم، يك ماشين كوكي آتش نشاني داشتم كه خيلي دوستش داشتم. خيلي قشنگ بود. رنگش قرمز آتشي بود. از نظر خودم خيلي طبيعي به نظر مي‏رسيد. اما نمي دانم يك روز وقتي من نبودم از کجا سروكله یکی از دوستان پدرم پيدا شده بود و آن را با خود برده بود. البته اين چيزي بود كه مادرم مي‏گفت.در طول سالهاي اول زندگي تقريبا هر ماه يكبار يا دو ماه يكبار از مادرم مي‏پرسيدم: پس اين دوست بابا كي بر ميگرده و ماشينمو مياره؟ يا اينكه مي‏پرسيدم: دوست بابا ماشينمو چرا برده؟ و كجا رفته؟ رفته رفته كه بزرگتر مي‏شدم  چند ماهي يكبار مي‏پرسيدم بعدها سالي يكبار و اكنون ديگر فقط از خودم مي‏پرسم: اين دوست بابا چرا و از كجا يهو سرو كله‏اش پيدا شد؟! يا مي پرسم: اصولا دوست بابام با ماشين من چيكار داشت؟ همين دو سه سال پيش آن را در چمدان قديمي خانواده در حالي كه به دقت در جعبه زيبايش قرار داده شده بود ديدم. بعد از آن روز باز هم يكي ديگر آنرا برد؛ برادر كوچكترم. ديدن رنگ قرمز آتشي آن برايم مثل آرزو شده بود. مثل آهنربا. هر كجا، هر وقت از دم در آتش نشاني رد مي‏شوم نا خودآگاه سرم به طرف ماشين‏هاي آتش نشاني مي‏چرخد. اوايل فكر ميكردم خود ماشين توجهم را جلب مي كند و يا اينكه حضور هميشگي آتش نشانان، اما بعدها ديگر در اين‏ مورد فكر نكردم.

ديروز زن همسايه آمده بود روي تراس لباس پهن كند تا خشك شود. اينجا هوا خيلي گرم است. لباس را كه بگذاري توي آفتاب شايد كمتر از بيست دقيقه كاملا خشك‏شود. لباس بندي پوشيده بود. كمي هم پوستش برق مي‏زد زيرنور آفتاب. ناخودآگاه سرم چرخيد.

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/12ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط عمو یودوک |