يادم ميآيد وقتي هنوز بچه بودم، يك ماشين كوكي آتش نشاني داشتم كه خيلي دوستش داشتم. خيلي قشنگ بود. رنگش قرمز آتشي بود. از نظر خودم خيلي طبيعي به نظر ميرسيد. اما نمي دانم يك روز وقتي من نبودم از کجا سروكله یکی از دوستان پدرم پيدا شده بود و آن را با خود برده بود. البته اين چيزي بود كه مادرم ميگفت.در طول سالهاي اول زندگي تقريبا هر ماه يكبار يا دو ماه يكبار از مادرم ميپرسيدم: پس اين دوست بابا كي بر ميگرده و ماشينمو مياره؟ يا اينكه ميپرسيدم: دوست بابا ماشينمو چرا برده؟ و كجا رفته؟ رفته رفته كه بزرگتر ميشدم چند ماهي يكبار ميپرسيدم بعدها سالي يكبار و اكنون ديگر فقط از خودم ميپرسم: اين دوست بابا چرا و از كجا يهو سرو كلهاش پيدا شد؟! يا مي پرسم: اصولا دوست بابام با ماشين من چيكار داشت؟ همين دو سه سال پيش آن را در چمدان قديمي خانواده در حالي كه به دقت در جعبه زيبايش قرار داده شده بود ديدم. بعد از آن روز باز هم يكي ديگر آنرا برد؛ برادر كوچكترم. ديدن رنگ قرمز آتشي آن برايم مثل آرزو شده بود. مثل آهنربا. هر كجا، هر وقت از دم در آتش نشاني رد ميشوم نا خودآگاه سرم به طرف ماشينهاي آتش نشاني ميچرخد. اوايل فكر ميكردم خود ماشين توجهم را جلب مي كند و يا اينكه حضور هميشگي آتش نشانان، اما بعدها ديگر در اين مورد فكر نكردم.
ديروز زن همسايه آمده بود روي تراس لباس پهن كند تا خشك شود. اينجا هوا خيلي گرم است. لباس را كه بگذاري توي آفتاب شايد كمتر از بيست دقيقه كاملا خشكشود. لباس بندي پوشيده بود. كمي هم پوستش برق ميزد زيرنور آفتاب. ناخودآگاه سرم چرخيد.