I.
I’M nobody! Who are you?
Are you nobody, too?
Then there’s a pair of us- don’t tell!
They’d banish us, you know.
How dreary to be somebody!
How public, like a frog
To tell your name the livelong day
To an admiring bog!
تو هم هيچكسي؟
پس ما دونفريم – نگو!
ميداني، از هم دورمان ميكنند.
چه ملال انگيز است كسي بودن!
عامي، چون قورباغه
نامت را به روز بلند وخستهكننده بگويي
به باتلاقي ستايشگر!
(امیلی دیکنسون- مجموعه شعر دوم)
اديث ماتيلدا توماس (Thomas, Edith matilda 1925-1854) شاعر آمريكايي اهل اوهايو. سراينده آثاري است كه بيشتر كلاسيك هستند و به يوناني بيشتر شبيه هستند تا آمريكايي. در شعر زير بروز دو شكل از طبيعت در دو فصل مختلف نشان داده شده است. در زمستان درختان، گلها، و گياهان به ظاهر مردهاند. اما در بهار آنها باز به زندگي بر ميگردند. فرد بايد در مواجه با موقعيت هاي ناخواسته اميدوار باشد كه اگر زمستان است، بهار در پيش است؟
You think I am dead,
The apple tree said,
Because I have never a leaf to show –
Because I stoop,
And my branches droop,
And the dull gray mosses over me grow.
But I am all alive in trunk and shoot;
The buds of next May
I fold away –
But I pity the withered grass at my root.
You think I am dead,
The quick grass said,
Because I have parted with stem and blade!
But under the ground
I am safe and sound,
With the snow’s think blanket over me laid.
I am all alive and ready to shoot
Should the spring of the year
Come dancing here –
But I pity the flower without branch or root.
You think I am dead,
A soft voice said,
Because not a branch or root I own.
I never have died,
But close I hide
I a plummy seed that the wind has sown
Patient I wait through the long winter hours;
You will see me again –
I shall laugh at you,
Out of the eyes of hundred flowers.
گمان ميكني مردهام من،
درخت سيب گفت،
چه، هرگز برگي به جلوه نداشتهام –
چون خميدهام،
و شاخههايم پژمرده،
و خزههاي خاكستري بر من رشد كرده،
اما زندهام من در جوانه و ساقه؛
جوانههاي آتي بهار را
تافته در خودم –
اما افسوس ميخورم به پژمرده علفهاي بر ريشهام .
گمان ميكني مردهام من،
نورسيده علفي گفت،
چون كه بي ساق و برگم!
اما زير زمين
در امن و امانم،
آنجا كه برف پوششي ضخيم بر من است.
زندهام و مهياي جوانه زدن
بايد بهار امسال
پايكوب به اينجا بياييد؟ –
اما من افسوس ميخورم بر گلي بدون شاخه يا برگ
گمان ميكني مردهام من،
صداي لطيفي گفت،
چون نه من شاخهاي دارم نه ريشهاي.
هرگز نمردهام،
همين نزديكي خفتهام و پنهان
در دانهاي قوي كه باد فشانده.
باز مرا خواهي ديد –
و آنگاه برتو خواهم خنديد،
از چشمان هزاران گل.
پله
از پله ها كه بالا مي رفت بويي به مشامش رسيد ولي شك داشت كه بويي را حس كرده يا نه. روي پله ها را درست نگاه كرد. دودهي غليظي روي پله ها را پوشانده بود. با انگشت روي پله جلويي نوشت: يك. به همان ترتيب كه بالا مي رفت روي پله ها شماره مي زد تا رسيد به پله ي نوزدهم. چند قدمي برداشت ؛ به دم در واحد آپارتماني رسيد. واحد او شماره اي نداشت. البته كل واحدهاي اين آپارتمان طوري ساخته شده بودند كه نيازبه شماره نداشتند. براي شناختن واحد از آخرين شماره ي پلكان منتهي به واحد استفاده مي شد. لايه ي دودهي روي زمين در نزديكي واحد غليظ تر بود. وقتي قدمي برميداشت جاي پاي او مانند اثر حرفي سنگين بر ذهن آدمي، باقي مي ماند. همانطور كه به سمت در پيش ميرفت پيش خودش فكر كرد: نكنه خونه ي من باشه كه داره تو آتيش مي سوزه؟ آخه چرا؟ چطوري؟….؟ در همان لحظه صداي وسوسه كننده اي بيخ گوشش نجوا كرد كه: بي خيال بذار بسوزه. شايد هم خيالاتي شده بود و فكر ميكردكه چيزي شنيده است. در هر صورت بايد مقابل اين جمله چيزي مي گفت؛ با خود گفت: بدم نيست اگه كل خونه آتيش بگيره. آخه در اينصورت ميتونم خسارت قابل توجهي از بيمه بگيرم و ساختمون بهتري بالاي شهر بخرم. در همين افكار بود كه داغي عجيبي را حس كرد. بعد از اينكه از دنيايي كه درون آن بود بيرون آمد ديد كه دستگيرهي در واحد از گرما داغ شده است و دست او را سوزانده است. احساس داغ بودن او را مقداري به عقب راند. دوباره خواست تلاش كند كه صدايي با تندي و اضطراب گفت: اگه تموم خونهت بسوزه و بيمه علت رو عمدي بدونه چي؟ اگه هيچ خسارتي به تو نده چي؟ احساس مي كرد كه گرماي خانه به آرامي به بيرون نفوذ ميكند. همچنان كه خواست به عقب برگردد و از پله ها پايين بيايد ديد كه تمام پله ها به آتش بدل شده اند و فقط هر كجا كه با دست شماره گذاشته است نسوخته است. به پله ي شماره ي نوزده نگاه كرد همينكه خواست پايش را روي شماره بگذارد و از پله ها به ترتيب تا بيرون آپارتمان كه باغ بزرگي بود برگردد، از شدت گرما از خواب پريد. روي تخت افتاده بود و دانه هاي درشت عرق از تمام بدنش سرازير شده بود. تمام ساختمان گلوله آتشي شده بود. از رختخواب بيرون آمد و شروع كرد به دويدن به طرف در خروجي خانه، تا آمد به خود بجنبد و از ساختمان اصلي بيرون برود قطعه چوبي بزرگ كه تكيه گاه پلههاي طبقه بالا بود، روي سرش افتاد. چنيدن ساعت بعد جسد نيمه سوخته او را پيدا كردند در حالي كه پاي راستش درون پله نوزدهم فرورفته و پله را شكسته بود.