تبليغاتX
عمو یودوک

I.

 

I’M nobody! Who are you?

Are you nobody, too?

Then there’s a pair of us- don’t tell!

They’d banish us, you know.

 

How dreary to be somebody!

How public, like a frog

To tell your name the livelong day

To an admiring bog!

 

من هيچكس‎م! تو كي هستي؟

تو هم هيچكس‎ي؟

پس ما دونفريم نگو!

مي‎داني، از هم دورمان  مي‎كنند.

 

چه ملال انگيز است كسي بودن!

عام‎ي، چون قورباغه

نامت را به روز بلند وخسته‎كننده بگويي

به باتلاقي ستايش‎گر!

 

(امیلی دیکنسون- مجموعه شعر دوم)

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/20ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط عمو یودوک |

اديث ماتيلدا توماس (‏Thomas, Edith matilda 1925-1854) شاعر آمريكايي اهل اوهايو. سراينده آثاري است كه بيشتر كلاسيك هستند و به يوناني بيشتر شبيه هستند تا آمريكايي. در شعر زير بروز دو شكل از طبيعت در دو فصل مختلف نشان داده شده است. در زمستان درختان، گلها، و گياهان به ظاهر مرده‎اند. اما در بهار آنها باز به زندگي بر ميگردند. فرد بايد در مواجه با موقعيت هاي ناخواسته اميدوار باشد كه اگر زمستان است، بهار در پيش است؟

 

 

Talking in their sleep

 

 

You think I am dead,

The apple tree said,

Because I have never a leaf to show –

Because I stoop,

And my branches droop,

And the dull gray mosses over me grow.

But I am all alive in trunk and shoot;

The buds of next May

I fold away –

But I pity the withered grass at my root.

 

You think I am dead,

The quick grass said,

Because I have parted with stem and blade!

But under the ground

I am safe and sound,

With the snow’s think blanket over me laid.

I am all alive and ready to shoot

Should the spring of the year

Come dancing here –

But I pity the flower without branch or root.

 

You think I am dead,

A soft voice said,

Because not a branch or root I own.

I never have died,

But close I hide

I a plummy seed that the wind has sown

Patient I wait through the long winter hours;

You will see me again –

I shall laugh at you,

Out of the eyes of hundred flowers.

 

 

گمان مي‎كني مرده‎ام من،

درخت سيب گفت،

چه، هرگز برگي به جلوه نداشته‎ام

چون خميده‎ام،

و شاخه‎هايم پژمرده،

و خزه‎هاي خاكستري بر من رشد كرده،

اما زنده‎ام من در جوانه و ساقه؛

جوانه‎هاي آتي بهار را

تافته در خودم

اما افسوس ميخورم به پژمرده علفهاي بر ريشه‎ام .

 

گمان ميكني مرده‎ام من،

نورسيده علفي گفت،

چون كه بي ساق و برگم!

اما زير زمين

در امن و امانم،

آنجا كه برف پوششي ضخيم بر من است.

زنده‎ام و مهياي جوانه زدن

بايد بهار امسال

پايكوب به اينجا بياييد؟

اما من افسوس ميخورم بر گلي بدون شاخه يا برگ

 

گمان ميكني مرده‎ام من،

صداي لطيفي گفت،

چون نه من شاخه‎اي دارم نه ريشه‎اي.

هرگز نمرده‎ام،

همين نزديكي خفته‎ام و پنهان

در دانه‎اي قوي كه باد فشانده.

و صبورانه در زمستان بلند منتظر مي‎مانم؛

باز مرا خواهي ديد

و آنگاه برتو خواهم خنديد،

از چشمان هزاران گل.

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/05ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط عمو یودوک |

پله

از پله ها كه بالا مي رفت بويي به مشامش رسيد ولي شك داشت كه بويي را حس كرده يا نه. روي پله ها را درست نگاه كرد. دودهي غليظي روي پله ها را پوشانده بود. با انگشت روي پله جلويي نوشت: يك. به همان ترتيب كه بالا مي رفت روي پله ها شماره مي زد تا رسيد به پله ي نوزدهم. چند قدمي برداشت ؛ به دم در واحد آپارتماني رسيد. واحد او شماره اي نداشت. البته كل واحدهاي اين آپارتمان طوري ساخته شده بودند كه نيازبه شماره نداشتند. براي شناختن واحد از آخرين شماره ي پلكان منتهي به واحد استفاده مي شد. لايه ي دوده‏ي روي زمين در نزديكي واحد غليظ تر بود. وقتي قدمي برميداشت جاي پاي او مانند اثر حرفي سنگين بر ذهن آدمي، باقي مي ماند. همانطور كه به سمت در پيش ميرفت پيش خودش فكر كرد: نكنه خونه ي من باشه كه داره تو آتيش مي سوزه؟ آخه چرا؟ چطوري؟.؟ در همان لحظه صداي وسوسه كننده اي بيخ گوشش نجوا كرد كه: بي خيال بذار بسوزه. شايد هم خيالاتي شده بود و فكر ميكردكه چيزي شنيده است. در هر صورت بايد مقابل اين جمله چيزي مي گفت؛ با خود گفت: بدم نيست اگه كل خونه آتيش بگيره. آخه در اينصورت ميتونم خسارت قابل توجهي از بيمه بگيرم و ساختمون بهتري بالاي شهر بخرم. در همين افكار بود كه داغي عجيبي را حس كرد. بعد از اينكه از دنيايي كه درون آن بود بيرون آمد ديد كه دستگيره‏ي در واحد از گرما داغ شده است و دست او را سوزانده است. احساس داغ بودن او را مقداري به عقب راند. دوباره خواست تلاش كند كه صدايي با تندي و اضطراب گفت: اگه تموم خونهت بسوزه و بيمه علت رو عمدي بدونه چي؟ اگه هيچ خسارتي به تو نده چي؟ احساس مي كرد كه گرماي خانه به آرامي به بيرون نفوذ ميكند. همچنان كه خواست به عقب برگردد و از پله ها پايين بيايد ديد كه تمام پله ها به آتش بدل شده اند و فقط هر كجا كه با دست شماره گذاشته است نسوخته است. به پله ي شماره ي نوزده نگاه كرد همينكه خواست پايش را روي شماره بگذارد و از پله ها به ترتيب تا بيرون آپارتمان كه باغ بزرگي بود برگردد، از شدت گرما از خواب پريد. روي تخت افتاده بود و دانه هاي درشت عرق از تمام بدنش سرازير شده بود. تمام ساختمان گلوله آتشي شده بود. از رختخواب بيرون آمد و شروع كرد به دويدن  به طرف در خروجي خانه، تا آمد به خود بجنبد و از ساختمان اصلي بيرون برود قطعه چوبي بزرگ كه تكيه گاه پله‏هاي طبقه بالا بود، روي سرش افتاد. چنيدن ساعت بعد جسد نيمه سوخته او را پيدا كردند در حالي كه پاي راستش درون پله نوزدهم فرورفته و پله را شكسته بود.  

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/01ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط عمو یودوک |