تبليغاتX
عمو یودوک

Dickinson, Emily (1830-1886) - American poet whose works were uniformly short, usually consisting of four-line stanzas. Though she wrote close to two thousand poems, only seven were published during her lifetime. Poems: Second Series (1891) - After Dickinson’s death her sister, Lavinia, discovered hundreds of poems in her room. Lavinia persuaded an editor and a family friend to publish the verses. This was the second published collection of her work, consisting of 166 short poems.

 

 

اميلي ديكنسون(1830-1886) شاعر آمريكايي كه كارهايش بطور يكنواختي كوتاه، و معمولا شامل 4 استنزا است. اگرچه او نزديك به دو هزار شعر نگاشته، فقط هفت شعر از او در زمان خودش به چاپ رسيد. اشعار: دوره دوم(1891)- پس از مرگ ديكينسون خواهرش، لايوينيا، هزاران شعر از او را در اتاقش پيدا كرد.

امروره ديكينسون را به عنوان شاعري با ابعاد تراژيك و فلسفي ميشناسند، شاعري كه همواره با پرسشهاي، ماهيت و معناي هشياري آدمي را ميكاويد و پيوسته براي پي بردن به ريشه‎ها، رابطه و سرنوشتش مي‎كوشيد.شعر او اكنده از اين دوگانگي است كه هم تلخي و هم شيريني زندگي در آن است كه مي‎دانيم كه اين لحظه‎هاي گذرا هرگز باز نميگردند.

 

XXXV.

 

IT was not death, for I stood up,

And all the dead lie down;

It was not night, for all the bells

Put out their tongues, for noon.

 

It was not frost, for on my flesh

I felt siroccos crawl,

Nor fire, for just my marble feet

Could keep a chancel cool.

 

And yet it tasted like them all;

The figures I have seen

Set orderly, for burial,

Reminded me of mine,

 

As if my life were shaven

And fitted to a frame,

And could not breathe without a key;

And ‘t was like midnight, some,

 

When everything that ticked has stopped,

And space stares, all around,

Or grisly frosts, first autumn morns,

Repeal the beating ground.

But most like chaos, - stopless, cool,

Without a chance or spar,

Or even a report of land

To justify despair.

 

مرگ نبود چرا كه ايستاده بودم،

و اين مردگانند كه مي آرمند؛

شب نبود، چرا كه ناقوسها همه

زبان آويخته بودند، نشان نيمروز

 

سرما نبود چرا كه بر جسمم

حسي بود چون وزيدن گرم باد

و نه آتش، چرا كه پاهاي مرمرينم خود

ميتونستند محرابي را خنك كنند.

 

و اما هنوز طعمش چون همه مي مانست

پيكرهايي كه من ديده‎ام

منظم چيده براي خاكسپاري

يادآور پيكر خودم بودند.

 

چونانكه گويي زندگي‎ام را تراشيده‎اند

و در قابي نهاده‎اند.

 که بی كليد نفس نتوانست كشيد

همچون نیمه شبی.

 

 

آنگاه كه هر صدايي از بودن ميايستد

و همه بهت ميشود فضا

چون يخبنداني مهيب، نخستين سحرگاهان پاييز

زمين تپنده را باز ميخواند

 

اما بيش از آن مانند هرج و مرجي بي امان و سرد - (چون روز ازل)

بي هيچ امیدی و  تكيه گاهي

و يا حتي خبري از ساحل تا نوميدي را سببي باشد.

+ نوشته شده در شنبه 1386/04/23ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط عمو یودوک |