تبليغاتX
عمو یودوک

به نقل ازحقیقت ساده 

                                   تبريك يا تسليت !؟ 

با نامگذاری چهاردهم تیر به نام روز قلم كه کم کم به یک روز درد ناک یا چیزی شبیه آن تبدیل می شود . مضحک مثلا ، بی خاصیت یا چیزی شبیه آن٬ روند قیچی شدن ادبیات ایران در یک سال گذشته هر روز شتاب بیشتری می گیرد . گیر افتادن میان دو لبه ای که یکی وضعیت بی ریخت کنونی و دیگری از دست رفتن چهره های تابناکی است که حداقل تا چند دهه مانند آنها ظهور نخواهد کرد  .

خبر تکان دهنده ی وضعیت یعقوب یاد علی و محکومیت مضحک او  همراه با توقیف و اخراج و زندان بعد هم لغو امتیاز شدن عصر پنج شنبه و هفت و دنیای تصویر٬ مهاجرت شهریار مندنی پور و منیرو روانی پور و همسرش به آمریکا٬ سانسور و طولاني شدن روند مجوز ها براي كتاب هاي علوم انساني خصوصا شعر و داستان . برگزاري نمايشگاه كتابي كه در آن كتاب تازه اي پيدا نمي شود و از آن درد ناك تر و تحقير آميزتر  لغو پروانه انتشار  كتاب هايي كه مجوز گرفته اند و چند بار تجديد چاپ شده اند مثل دلبركان غمگين من  ماركز و سالمرگي اصعر الهي  و عقرب روي پله هاي راه آهن انديمشك  حسين آبكنار  . اين اواخر هم كه انجمن صنفي روزنامه نگاران منحل شد  و تلويزيون هم تير آخر را با سريال جيراني به مغز روشنفكري ايران شليك كرد و آنهارا مشتي عرق خور سگ باز ناميد تا حرفي را كه سالهاست مثل خار سه شعبه ي حرمله توي گلوي آقايان گير كرده و دنبال جايي مي گشتند كه بگويند ٬با خيال راحت بگويند و البته اتفاقات ريز و درشت ديگري كه قطعا در استانها و شهرستان هاي دور افتاده به وقوع مي پيوندد و كسي آنچنان كه بايد از آنها مطلع نمي شود و هركدام به تنهايي براي دلزدگي و پاشيده شدن گرد نخوت كافي است اين ها از يك طرف ٬ از طرف ديگر درگذشت قيصر امين پور و اكبر رادي و حميد عاملي و دكتر جعفر شهيدي و نادر ابراهيمي و خسرو پي آفرين در اهواز و باز از آن دردناكتر بي توجهي به آنان حتي پس از مرگ فقط يك چيز را اثبات مي كند و آن اين است كه نفرات هرچه زود تر بايد بروند انگار كه مثل سنگ تراش نخورده اي رو ي دل ديگران ! سنگيني مي كنند اصلا شايد واقعا هم سنگيني مي كرده اند براي آدم هايي كه حتي ديگر تحمل خودشان را هم ندارند و بودنشان را مباهات نمي دانند در جامعه اي كه هيچ چيزش سر جاي خودش نيست و فقط يك راه مي ماند و آن اين است كه  به قول بهرام بيضايي در جوابي كه براي اكبر رادي فرستاد بودنمان را به ديگران تسليت بگوييم.

آنجا كه مي ايستي / حكايت جان هايي است / كه در انتظار نوبت خويشند / تا گر گيرند ؟ /  آيا آنجا كه مي گذري / انبوهي ي رود هاست / كه گلوي مردگان را / مي جوند و باز پس نمي دهند ؟ / كمانداران و آبزيان / غرق مي شوند دست در آغوش / و بر هر ريگ كه فرود مي آيند / صداي مرا مي شنوند / كه نمي خواستم بميرم          ( هوشنگ چهارلنگي )

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط عمو یودوک |

 

شعري از ادگار آلن پو را اينبار برگزيدم البته شايد چون خودم خوشم آمد، انگار يك جور خودخواهي است كه ختم به نوع دوستي و همزاد پنداري اش ميكنم. به هر حال پو بيشتر به داستانهاي تاريك و ترس آلوده اش شناخته شده است كه در اين مجال خواستم وجهي ديگر از آثارش را نشان دهم.

 

Poe, Edgar Allan (1809-49) - American poet, short-story writer, and critic who is best known for his tales of ratiocination, his fantastical horror stories, and his genre-founding detective stories. Poe, whose cloudy personal life is a virtual legend, considered himself primarily a poet. Alone (1830)

 

ALONE

 

From childhood’s hour I have not been

As others were; I have not seen

As others saw; I could not bring

My passions from a common spring.

 

From the same source I have not taken

My sorrow; I could not awaken

My heart to joy at the same tone;

And all I loved, I loved alone.

 

Then- in my childhood, in the dawn

Of a most stormy life- was drawn

From every depth of good and ill

The mystery which binds me still:

 

From the torrent, or the fountain,

From the red cliff of the mountain,

From the sun that round me rolled

In its autumn tint of gold,

 

From the lightning in the sky

As it passed me flying by,

From the thunder and the storm,

And the cloud that took the form

(When the rest of Heaven was blue)

Of a demon in my view.

 

-THE END-

 

 

از كودكي

آنگونه كه ديگران بوده‏اند؛ نبوده‏ام،

چونان كه ديگران ديده‏اند؛ نديده‏ام،

احساسم را چونان كه ديگران برساخته‏اند، برنساخته‏ام.

 

زآن جا كه همه غم دارند، من ندارم؛

قلبم را نتوانسته‏ام چنان بيدار كنم،

                                  كه همسان ديگران، بلرزد از شادي؛

آنچه را كه عاشق بوده‏ام، تنها عشق ورزيده ام.

 

آنگاه در كودكي،

                        در طليعه طوفاني‏ترين زندگي،

از اعماق هر خير و شر

                                 رازي به ميان خاست

                                                         كه هنوزم در بند ميدارد.

 

از سيلاب‏ها يا  فواره‏ها،

از صخره‏هاي قرمز كوه‏ها،

از خورشيد كه در برم گرفته،

                               تافته در طلايي رنگ تابش پاييزي‏اش.

 

از برقي در آسمان

                         آن زمان كه با خيزشي بر جايم مي‏نهد،

از تندر و طوفان

و از ابري كه شكل گرفته آويخته

(وقتي كه باقي بهشت آبي بود و غمناك)

بسان ديوي در نظرم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/15ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط عمو یودوک |

 

by John Donne
(1572-1631)

DEATH be not proud, though some have called thee
Mighty and dreadfull, for, thou art not so,
For, those, whom thou think'st, thou dost overthrow,
Die not, poore death, nor yet canst thou kill me.
From rest and sleepe, which but thy pictures bee,
Much pleasure, then from thee, much more must flow,
And soonest our best men with thee doe goe,
Rest of their bones, and soules deliverie.
Thou art slave to Fate, Chance, kings, and desperate men,
And dost with poyson, warre, and sicknesse dwell,
And poppie, or charmes can make us sleepe as well,
And better then thy stroake; why swell'st thou then;
One short sleepe past, wee wake eternally,
And death shall be no more; death, thou shalt die.

 

مباش مغرور به خود ای مرگ، گرچه برخی تو را خوانده اند،

قهار و مهیب؛ - آنچه که نیستی!

آنان که می پنداری به خاکشان می افکنی،

روی در خاک نکشند، نیز مرا یارای کشتنت نیست،

از آرامیدن و خواب که منظری ز تو اند،

بسا نشاط انگیزد ، زان پس تو نشاط انگیزنده تری،

نیکان همه زود همرهت خواهند شد،

وز کالبد و تن رها ، رستگار خواهند شد.

هنرت بند در کمند بخت و شاهان و نومید مردان،

هماره با زهر و جنگ و ناخوشی

افیون و افسوس نیز به خوابمان برند،

بسا نوازشگر ز تو، - وز چه اینهمه بر خود می بالی؟

گاه خوابی کوتاه، زان پس جاودنه ایم،

و دیگر هیچ مرگی نخواهد بود، ای مرگ ، تو خواهی مرد!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/19ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط عمو یودوک |

تموم شد بالاخره تموم شد.

هنوز در در گیجی آخرین ترمم

شاید هم این یه شعر باشه

                                   بی خبرم من! 

اما تازه اولشه

این که میگن " جوجه رو اخر آذر میشمورن راس گفتن"

 

احساس میکنم

بار بزرگی از دوشم برداشته شده

اما دریغ که هنوز پایانه نامه مونده

 

خدا به خیر کنه

که سنگی برداشتم بس بزرگ

 

والا خبط کردم!  

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط عمو یودوک |

دیروز کتابی دیدم با عنوان بازی عروسو داماد که حیفم اومد یه تیکه ازش رو منتقل نکنم. نویسندش بلقیس سلیمانیه. شبیه کتابه امریکا وجود ندارد نوشته پتر بیکسله.

 

بوسه

وقتی پسر همسایه مرا بوسید دوازده سال داشتم.صبح روز بعد تشکم روی نرده های بالکن بود و مادرم سرکوفتم میزد که فردا ، پس فردا باید به خانه شوهر بروم ولی هنوز خودم را خیس میکنم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط عمو یودوک |

No one spoke a word,

Neither the host,

Nor the guest,

Nor the diasies.

هیچ یک سخنی نگفتند:

نه میزبان و

نه مهمان و

نه گلهای داودی.

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط عمو یودوک |

از گردون گرد سر به راه

چه خورشيد بر آيد چه ماه

                                     ما همچنان پياده ايم

از دل سير بردگان

چه هلهله بر آيد چه آه

                                   ما همچنان نواده ايم-

 

با بي دلان چه سود گفتن ز سوداي عشق

در پرتو نور شقايق سرخ رو به تو

                                                                - ما همچنان پياده ايم

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/12ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط عمو یودوک |

Sylvia Plath:  Dying

Ash, ash -

You poke and stir.

Flesh, bone, there is nothing there-

 

A cake of soap

A wedding ring

A gold filling

 

Herr God, Herr Lucifer

Beware,

Beware.

 

Out of the ash

I rise with my red hair

And I eat men like air

.

خاکستر، خاکستر

می کاوی و هم می زنی،

گوشت، استخوان، چیزی نیست آنجا-

 

قالبی صابون

حلقه ی ازدواج

لفافی طلایی

 

آقای خدا، آقای ابلیس

زنهار

زنهار

 

بر می خیزم از خاکستر،

با موهای قرمزم

و انسانها را چون هوا می بلعم.

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/07/28ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط عمو یودوک |

سلاخي ميگريست

به قناري کوچکي دل بسته بود.

احمد شاملو

A slayer was crying

He was in love with a petite canary 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/05ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط عمو یودوک |

چه خوش انديش بودم آنروز كه فكر ميكردم

پس اين پرده برون مي افتد!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/06/11ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط عمو یودوک |